حجاب و عفاف
یكى از علماء بزرگ (مرحوم آیة الله سید باقر مجتهد سیستانى پدر آیة الله سید على سیستانى ومرحوم سید محمود مجتهد سیستانى ) در مشهد مقدس براى آن كه به محضر امام زمان عجل اللّه شرفیاب شود ختم زیارت عاشورا در چهل جمعه هر هفته در مسجدى از مساجد شهر آغاز می كند ایشان فرمودند: در یكى از جمعه هاى آخرین، ناگهان شعاع نورى را مشاهده كردم كه از خانه ى نزدیك آن مسجدى كه من در آن مشغول به زیارت عاشورا بودم مى تابید، حال عجیبى به من دست داد، از جاى برخاستم و بدنبال آن نور به در آن خانه رفتم ، خانه كوچك و فقیرانه اى بود، از درون خانه نور عجیبى مى تابید.
درب زدم. وقتى درب را باز كردند، مشاهده كردم حضرت ولى عصر امام زمان عجل اللّه در یكى از اتاق هاى آن خانه تشریف داشتند و در آن اتاق جنازه اى را مشاهده كردم كه پارچه اى سفید بر روى آن كشیده بودند، وقتى من وارد شدم و اشك ریزان سلام كردم، حضرت به من فرمودند: چرا این گونه دنبال من مى گردى و رنج ها را متحمّل مى شوى؟ مثل این باشید (اشاره به آن جنازه كردند) تا من دنبال شما بیایم!
بعد فرمودند: این بانوئى است كه در دوره بى حجابى (رضا خان پهلوى ) هفت سال از خانه بیرون نیامده، مبادا نامحرم او را ببیند!
پی نوشت: گوهر صدف، ص48
*************************************************
شرمنده از روی شهدا:
محجبه ها ااااااا عمومی نیستند.
حاج آقای کافی نقل می کردند:
داشتم می رفتم قم، ماشین نبود، ماشین های شیراز رو سوار شدیم.
یه خانمی همون جلو ما نشسته بود، اون وقت ها هم که روسری سرشون نمی کردن!
هی دقیقه ای یک بار موهاشو تکون می داد و سرشو تکون می داد و موهاش می خورد تو صورت من.
هی بلند می شد، می نشست، هی سر و صدا می کرد.
می خواست یه جوری جلب توجه عمومی کنه.
برگشت؛ یه مرتبه نگاه کرد به منو خانمم که کنار دست من نشسته( خب، چادر سرش بود و پوشیه هم زده بود به صورتش) گفت: آقا اون بقچه چیه گذاشتی کنارت؟ بردار یکی بشینه.
نگاه کردم؛ دیدم به خانم ما میگه بقچه!
گفتم: این خانم ماست.
گفت: پس چرا اینطوری پیچیدیش؟
همــــــــــــــــــــــــــــه خنـــــــــــــــــــــــــــدیدند.
گفتم: خدایا کمکمون کن نذار مضحکه اینا بشیم...
یهو یه چیزی به ذهنم رسید....
بلند گفتم: آقای راننده!؟
زد رو ترمز.
گفتم: این چیه بغل ماشینت؟
گفت: آقا جون ماشینه! ماشین هم ندیدی تو آخوند!؟
گفتم: چرا، دیدم! ولی این چیه روش کشیدن !؟
گفت: چادره روش کشیدن دیگه!
گفتم: خب چرا چادر روش کشیده؟
گفت: من باید تا شیراز گاز و ترمز کنم، چه میدونم!
چادر کشیدن کسی خط نندازه روش ...
گفتم: خب چرا شما نمی کشی رو ماشینت!؟
گفت: حاجی جون، بشین تو رو قرآن؛ این ماشین عمومیه! کسی چادر روش نمی کشه. اون خصوصیه، روش چادر کشیدن!
منم زدم رو شونه شوهر این زنه و گفتم:این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم.

دختربا نازبه خداگفت:
چطور زيبا مي آفريني ام و انتظار داري خود را براي همگان نكنم؟
خدا گفت: زيباي من! تو را فقط براي خودم آفريدم
دخترك، پشت چشمي نازك كرد و گفت: خدا كه بخل نمي ورزد، بگذار آزاد باشم.
خدا چادر را به دخترك هديه داد.
دخترك با بغض گفت: با اين؟ اين طور كه محدودترم. اصلا مي خواهي زنداني ام كني؟ يعني اسير اين چادر مشكي شوم !؟
خدا قاطع جواب داد: بدون چادر، اسير نگاه هاي آلوده خواهي شد... هر چيز قيمتي را كه در دسترس همه نمي گذارند. تو جواهري
دخترك با غم گفت:آخر...آخر،آن وقت ديگر كسي مرا دوست نخواهد داشت. نه نگاهي به سمت من خواهد آمد و نه كسي به من توجه مي كند.
خدا عاشقانه جواب داد: من خريدار توأم!
منم كه زود راضي مي شوم و نامم سريع الرضاست.
آدميانند و هزاران نوع سليقه!
هرطور كه بپوشي و بيارايي، باز هم از تو راضي نمي شوند!
اصلا مگر تو فقير نگاه مردمي!؟آن نگاه ها، مصدومت مي كند.
دخترك آرزويش را به خدا گفته بود و مي خواست چونان فرشته اي محبوب جلوه كند.
******************************************

درد دل
مامان خوبم می دونم خیلی دوستم داری
دوست داری من رو خوشگل کنی و به همه نشونم بدی
ولی مامانی یه کوچولو فکر کن من قراره یه انسان باشم
مامانی من عروسک نیستم که هرطوری لباس تنم کنی
آرایشم کنی ، جلو همه برقصونیم، بغل هرکسی قرارم بدی
من رو با خودت آرایشگاه نبر، تو به من حیا یاد بده، پوشش
داشتن رو یاد بده، دفاع از خودم رو یاد بده، کسانی که بی
عفتی یادم بدن زیادن، تو ... عروسک شدن واسه دل دیگران
رو یادم نده ...خواهش می کنم، به من فرصت انتخاب بده
خواهش می کنم مامانی
***************************************************
سلام دوستان عزیز و محترم.
نظر یکی از خوانندگان وبلاگ: محجبه ها فرشته اند ...
خیلی برام جالب بود .
ایشون نوشته بودن که:
منم چند ماهه چادری شدم. اولش خیلی دو دل بودم. همش می گفتم هیچکدوم از دوستام چادری نیستن، اگه بخوام برم بیرون باشون خیلی ضایعه یا مثلاً خواهرام هیچکدوم چادری نیستن!
بدتر از اون، من تیکه پروندن هیچکس درمورد چادر رو بی جواب نمیزارم.
دوستم گفت: دیوونه ای، تو این گرما چادر می پوشی! تو که حجابت خوب بود حالا واسه چی چادر پوشیدی؟
گفتم کی رو تا حالا دیدی رو پیکان 48 چادر بکشه؟
همه روی ماشینای آخرین سیستم چادر میکشن، روی وسایل با ارزش پارچه میزارن، اونوقت یعنی ارزش من کمتر از ایناست!؟
خداوند ان شاالله ایشون رو در حفظ حجاب یاری کنه...
*****************************************************
شیخ بهاء الدین عاملی در یکی از کتاب های خود می نویسد: روزی زنی نزد قاضی شکایت کرد که پانصد مثقال طلا از شوهرم طلب دارم و او به من نمی دهد.
قاضی شوهر را احضار کرد و او طلب خود را انکار نمود یا فراموش کرده بود. قاضی از زن پرسید:آیا بر گفته ی خود شاهدی داری؟
زن گفت:آری، آن دو مرد، شاهدند.
قاضی از گواهان پرسید: گواهی دهید زنی که مقابل شماست پانصد مثقال طلا از شوهرش که این مرد است طلب دارد و او نپرداخته است.
گواهان گفتند:سزاست این زن نقاب مقابل صورت خود را عقب بزند تا ما لحظه ای وی را درست بشناسیم که او همان زن است، تا آن گاه گواهی دهیم .
چون این زن سخن را شنید بر خود لرزید و شوهرش فریاد برآورد شما چه گفتید؟ برای پانصد مثقال طلا، همسر من، چهره اش را به شما نشان دهد !؟ هرگز! من پانصد مثقال طلا را خواهم داد و رضایت نمی دهم که چهره ی همسرم در حضور دو مرد بیگانه نمایان شود.
چون زن آن جوانمردی و غیرت را از شوهر خود مشاهده کرد از شکایت خود چشم پوشید و آن مبلغ را به شوهرش بخشید.
چه خوب بود آن مرد باغیرت، امروز جامعه ی ما را هم می دید که زنان، نه برای پانصد مثقال طلا و نه حتی یک مثقال نقره، چگونه رخ و ساق به همگان نشان می دهند و شوهران و پدران و برادرانشان نیز هم عقیده ی آن هایند و در کنارشان به رفتار آنان مباهات می کنند.
نظر شما چیه!!!؟؟؟
«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»
*************************